خرید بک لینک
هفت روزی که بیمارستان بستری بودم به پسرک خیلی سخت گذشت چون نمی تونست من رو ببینه و ماجرای خوابیدن شبش هم ماجرایی بود. البته شب قبل از عمل اجازه دادند پسرک رو ببینم. برام یک لگو آورد و داد دستم که هر وقت دردم شروع میشه اون رو تو دست هام فشار بدم

. موقع ترخیص اومد دنبالم. وقتی جلوی در اسانسور ایستاده بودیم یکی از همراهان بیمار از پسرک پرسید مامان برات خواهر هدیه اورده یا داداش؟؟پسرک یه کم فکر کرد و گفت مامانم خودش هدیه است.

قند تو دلم اب شد ، پسرک لحظه های سخت من رو درک می کنه. پسرکم تو سختی های من مردی شده برای خودش.

برچسب: نویسنده: سام سامانی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 12:32

صفحه بندی