فدرای عزیزم رفتنِ تو از آن دسته رفتن ها بود كه آدمى تمامِ تلاشش را ميكند به زمين و زمان چنگ ميزند كه باورش نكند... كه هر روز تكه اى از خاطراتت را بردارد و بنشيند گوشه اى خلوت، پشت كند به تمامِ آدمها، قهر كند با تمامِ شلوغيها، و ساعت ها با همان چند تكه ى خيالت، خلوت كند... رفتى، اما آنقدر خاطرت عزيز هست، آنقدر خاطراتت شيرين هست، كه ميشود با تك تك شان، براىِ تمامِ آدمهاى شهر، عاشقانه سرود...