نور چهارم
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 18:23
خواستم بنویسم منو و نور و... و.... و.... همین الان یهویی اما دیدم یهویی در کار نیست من در عمق نورم xa0 پی نوشت xa0: از وقتی مجبورشدم دارو رو سه روزه بگیرم، xa0پشت سر هم و بی وقفه از وقتی مجبور شدم سه شبانه روز پشت هم روی تخت بمونم و از ترس جدا شدن سوزن پورتکت جنب نخورم، xa0دیگه بزرگترین روش تنبیهی پ...
تزریق نور چهارم
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 18:23
پرده اول : می نشینم روی صندلیxa0 حاج خانم پیری روی تخت دراز کشیده بهم زل میزنهxa0 تی ماره ر جا بیگفتی؟؟ (برای مادرت جا گرفتی؟) نه حاج خانوم تی مرده ماره(برای مادر شوهرت؟) نه حاج خانومxa0 برای خودمxa0 الله اکبر
روزمرگی ها
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 18:23
همسر جان رفته شیراز مادر شوهر جان عمل آب مروارید چشم داشته نه اینکه عمل مهمی باشد در این اوضاع نابسامان جسمی منxa0 اما به هر حال مادر است و دوست داشتم xa0پسرش در کنارش باشد در لحظات قبل از عمل خودش هم چند روزی هوای زادگاه را در ریه هایش فرو برد ؛ شاید کنده شود از دردها و رنج های منxa0 هفته اول تزریق...
نذر
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 18:23
نذر کرده ام یک روز که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسمxa0 زندگی را باید با لذت خورد بیایم و بنویسم : اين نیز بگذردxa0 همان طور که تا الان گذشت یک روزی که بهتر شدمxa0 حتماً نذرم را ادا می کنمxa0 تا روزهایی مثل حالا که درد امانم رو بریده و قلبم را فشردهxa0 روزهایی که به زور اشکم را فرو می خورم و بغضم را ...
نور پنجم
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 18:23
اسفند آمد... و در جیب هایش بوی بهار و کمی غم... از گذر ناگزیر عمـــر... کاش در جیبهایش کمی شادی برایم به ارمغان می آورد با بوی خوش سلامتی کمی امیدxa0xa0xa0xa0 کمی آرامش کاشکی کاشکی سرطان مهمان جان من نبود xa0 پی نوشت : ساعت دو میروم برای تزریق پنجم xa0 پی نوشتک : ادم رنگی جان خوبه ها، خیال بد به دلت...
اولین آزمایش بعد از اتمام شیمی درمانی
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 18:14
دو ماه به سرعت برق و باد گذشت.xa0 دوشنبه باید آزمایشات کلی بعد از اتمام درمان را انجام دهم.xa0 سعی می کنم نگرانیم را با تمیز کردن کمدها و خانه تکانی پنهان کنم. همه چیز باید خوب باشد، خیلی خوب. فرصتی برای بیماری ندارم، من مانده ام و کلی کارهای عقب مانده در اینxa0ده ماهه، چند روز دیگر باید برگردم به م...
پاییز رنگ رنگ
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 4:12
حال دلم این روزها دارد خوب می شود.xa0 گاهی اوقات از ته دل می خندم به این روزگارxa0 و شکر میکنم بخاطر پایان همه سختی هاxa0 فرقی نمیکند این راحتی چند روز و چند ساعت طول بکشدxa0 بوی تن پسرک مستم می کند، کافیستxa0 صدای دسته کلید همسرم بر در یعنی که هنوز در این خانه زندکی جاریست.xa0 مادرم همچنان در کنارم...
پورت داریم تا پورت
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 4:12
پسرک از مدرسه برگشته، خوشحال و خندان پسرک: مامان من یه چیزی بلد بودم که معلم ICDL. ام بلد نبود! من :چی بود مامان؟؟xa0 پسرک:مامان خانم ICDL پورت کامپیوتر و انواع اون رو درس داد. xa0اما من گفتم یه نوع دیگه هم پورت داریم! مال مریضاست!xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 گفتم xa0مامان من هم دارهxa0 من: مامان دیگه چی گفت...
روزهای بدون دلهره
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 12:38
دیروز یه مقاله انگلیسی می خوندم. فاصله آخرین شیمی درمانی تا رسیدن بحداقل نرمال جسمی و روحی برای یک بیمار حداقل صد روزه.xa0 برای برگشتن به زندگی و مهمتر از اون جامعه، فرصت زیادی نیازه.xa0 بخصوص این دفعه برای من ، که تقریباً از جلسه ششم درمانم دیگه نتونستم برم سر کار. دلهره و ترسی که در وجودمه باید کم...
شستشوس پورت با هپارین
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:01
اسمش وحشتناکتر از شستشو بودxa0 فقط چون پورت روی کتف دست راستمه دست درد تا دو روز مهمونم بود پورت من جایی نصب شده که با تمام سعی ام در مخف کردنش xa0هر وقت جلوی آینه می ایستم بهم سلام می کنه انگار می خواد روزای سخت رو بهم یاداوری کنه و یه جورایی دهن کجی می کنهxa0 اما چاره ایی نیست باید باهاش کنار بیام...
شستشوی پورت
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 11:09
یکماه از اخرین شیمی درمانیم می گذرد.xa0 باید هر ماه پورتم را با هپارین شستشوبدهم تا مسدود نشود .xa0 پورت حداقل باید پنج سال باقی بماند و هر ماه همین آش است و همین کاسهxa0 پورت گذاشتن خر است.xa0 xa0
دوران نقاهت بهد از اتمام درمان
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 9:39
فکر می کردم قورباغه ها که بروند پی کارشانxa0 اوضاع زندگیم عادی می شود.xa0 اما کماکان بی انرژیمxa0 از ساعت چهار به تختم پناه می برم تا شب انقدر ضعیفم که چند قدم پیاده روی نفسم را بند می اوردxa0 هنوز نمی توانم برگردم سر کار چون عملا نمی توانم نیم ساعت تمام بنشینم اشتهایم به غذا هم خیلی کم است. این روز...
اغاز سال تحصیلی وپسرک کلاس سوم
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 5:45
پسرک ما امروز به کلاس سوم رفت.xa0 سه سال در کنارش بودم و باز می مانم.xa0 ماندن در کنار او و خانواده ارزش جنگی نابرابر را دارد.
دفاع پایان نامه
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 19:45
بالاخره با پشت سر گذاشتن همه سختی ها، دیروز موفق شدم از پایان نامه ام دفاع کنم.xa0 هورا پی نوشت : چند روزه بیخود و بی جهت تب کردم یه کم نگرانم. قرار شد تا شنبه سر کنم و اگر بهتر نشدم برم آزمایشxa0 xa0
شیمی درمانی در منزل
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 13:03
فورباغه یازدهم در خانه انجام شد.xa0 توانایی رفتن به مطب رو.نداشتم.xa0 کادر پزشکی شیمی درمانی قورباغه یازدهم رو به زور بخانه اورد.xa0 زیر پمپم همچنان
یکبار دیگر زندگی
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 12:33
سلامxa0 من برگشتم. ممنون از این همه لطف و محبت و شرمنده که باعث نگرانیتون شدم نمی دونم دعاهای شما چطور معجزه کرد که من دوباره اینجام.xa0 نمی تونم براتون از حجم و وسعت دردی بگم که کشیدم اما به یک چیز اطمینان پیدا کردم خدا می خواد که من بمونم. حکمت این همه درد و رنجی رو که میده نمی دونم اما وقتی من رو...
پسرک عاقل من
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 12:32
هفت روزی که بیمارستان بستری بودم به پسرک خیلی سخت گذشت چون نمی تونست من رو ببینه و ماجرای خوابیدن شبش هم ماجرایی بود. البته شب قبل از عمل اجازه دادند پسرک رو ببینم. برام یک لگو آورد و داد دستم که هر وقت دردم شروع میشه اون رو تو دست هام فشار بدم . موقع ترخیص اومد دنبالم. وقتی جلوی در اسانسور ایستاده ...
قورباغه دوازدهم فراری
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 12:29
قراربود سه شنبه این هفته اخرین دوره شیمی درمانی رو بگذرونم.xa0 اما متاسفانه تب و التهاب زخم فیستول باعث شد که دیشب دکتر جراحم به من توصیه کنه ده روز دیگه این دوره رو انجام بدم. این قورباغه دوازدهم مدام از دستم لیز می خوره. حتما حکمتی هست. نمی دونم. xa0
باز هم نشد
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 12:28
صبح رفتم آزمایشxa0 غروب هم پیش آنکولوژیستxa0 اما گفت با این زخم بهتره شنبه شیمی درمانی بشم چقدر عقب می افتد این دور آخرxa0
قورباغه دوازدهم
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 12:26
تند تند دارم به کارهایم می رسم.xa0 کیف ولوازم التحریر پسرک را خریده ام. سه شنبه امتحان زبان دارد فقط چند ساعت امروز صبح وقت دارم با او کار کنم xa0 داروهایم رو اماده گذاشته ام.پورتکت، چسب مخصوص، ملافه تمیز قرص های ضد تهوع قبل شیمی درمانی خدایا کمکم کن کمک کن اخرین بارم باشد نفس هایم تند تند بالا و پا...